سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
سه فاز بازار
سه فاز بازار


بالاخره دیروز بعد از 3هفته ی پرمشغله وقت استراحت پیدا کردم و تصمیم گرفتم برم خونه و تا فردا شب بخوابم.وقتی پام رسیدخونه،یه دفعه تلفن زنگ زد.گوشی رو برداشتم.
تا اومدم بگم علو،صدای بچه گانه ای از پشت تلفن شروع کرد یه ریز صحبت کردن:علو سلام خوبی؟چه عجب اومدی خونه!از بیست ونهم تا الان دارم زنگ میزنم خونتون ولی گوشی رو برنمیداشتی.کجا بودی؟مگه قرار نبود واسمون پازل بخری اونم پازل هزارتایی؟!...
دیم اگه چیزی نگم تافردا صبح حرف میزنه.پریدم وسط حرفشو گفتم:علی چته؟چرا اینقدر تند تند حرف میزنی؟کسی دنبالت کرده؟یه کم آروم تر حرف بزن ببینم چی میگی؟
- ... ببخشید..یادم رفت سلام بکنم!سلام.میگم مگه خودت قول نداده بودی که برامون پازل بخری؟چرا نخریدی؟حتما از ترس اینکه بیایم بزنیمت 3هفته خونه نبودی؟...
- پازل چیه؟من که یادم نمیاد به کسی قول داده باشم پازل بخرم.
علی در کمال عصبانیت و تعجب داد زد:مگه به من و فاطمه قول نداده بودی که اگرمعدلمون رو 20بشیم و به حرف مامان وبابامون گوش بدیم برامون پازل بخری اونم هزار تاییشو؟خیلی نامردی..به همین زودی یادت رفت؟
تازه 2هزاریم افتاد که موضوع ازچه قراره.توی اردیبهشت بود که مامانای علی وفاطمه ازدست شیطنت های اونا شاکی بودن.من اون موقع یه پازل هزارتایی داشتم که علی وفاطمه خیلی دوستش داشتن.منم ازاین موقعیت کمال استفاد رو بردم و گفتم اگه به حرف مامان و باباتون گوش بدینو معدلتون رو 20بشین براتون پازل میخرم.اما حالا از کجاپازل گیربیارم؟
- علو...پسرعمو... زنده ای؟!
- آهان حالا یادم اومد.... ولی من باید بدونم که مامان وباباتون ازتون راضی بودن یانه؟
- باشه حرفی نیست... مامااااااااااان.. پسرعمو میگه ازما راضی بودی یانه؟راضی بودی؟...... داشتی پسرعمو.. راضی بودن حالا دیگه چی؟
- مثل اینکه دیگه چاره ای ندارم.باشه فردا براتون میخرم.
- باید مثل هم باشه ها... میخوایم باهم مسایقه بذاریم.باشه؟
- باشه دیگه ولم میکنی می خوام برم بخوابم.
- برو بخواب.پس من به فاطمه زنگ میزنم میگم می خوای بخریهاااا... نزنی زیرش؟
-باشه... برو دیگه..
این دخترعمو وپسرعمو ی من ازهیچ کس حرف شنوی ندارن فقط یه کم به حرف من گوش میدن.علی وفاطمه باهم دخترخاله و پسرخاله هم هستن برای همین همه کاراشونو باهم انجام میدن و اشک ماهارو درمیارن!
بعد از چونه زدن بااین بچه شیطون رفتم تا یه کم استراحت کنم تازه بلند بلند هم باخودم حرف میزدم:
آخه من پازل هزارتایی از کجا بیارم؟اونم دوتا مثل هم!چه غلطی کردما...
وقتی توی جام دراز کشیدم باخودم فکرکردم که خدا چه کار سختی داره ها!باید جواب خوبی و بدی همه بنده هاش رو به یه شکلی بده.ساده تر بگم،بایدطوری بنده هاش رو مجازات کنه یا بهشون پاداش بده که همه راضی باشن.یعنی باید به قول هایی که داده سرموقع عمل کنه.درغیراین صورت داد یه سری از آدما درمیاد مثل این دوتا وروچک.اما عمل به قول خیلی سخته اونم سروقت......
ولی انگار کارماها سخت تره!خداکه ازپس هرکاری برمیاد وتمام صفات رو به صورت کامل داره.این ماییم که زیر قولمون میزنیم و به عهدمون وفا نمی کنیم.پس این ماییم که باید به قول هامون عمل کنیم تا داد خدا درنیاد!وای به روزی که خدا از دستمون فریاد بزنه......
خدایا!به ما کمک کن تا بتونیم به همه قول هایی که دادیم سرموقع عمل کنبم تاداد هیچ کس درنیاد...آمین
این همون پازلیه که بچه ها دوستش داشتن
نوشته شده در شنبه 19/4/89ساعت 6:19 عصر توسط وفا نظرات ( ) | |

خدا را شکر که مالیات می پردازم.این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم
خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم
خدا را شکر که مادرم به خاطر دیرآمدنم مرا بازخواست میکند این یعنی من مادری دارم که همیشه دلسوز من است
خدا را شکر که هر روز صبح باصدای زنگ ساعت بیدار می شوم این یعنی من هنوز زنده ام
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی میکند این یعنی درآمدی دارم که به وسیله آن می توانم عزیزانم را خوشحال کنم
خدا را شکر که سروصدای همسایه ها را می شنوم این یعنی من توانایی شنیدم دارم
خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کردم این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن
خدا را شکر که گاهی اوقات مریض می شوم این یعنی اغلب اوقات ساالم هستم
خدا را شکرکه در پایان روز خسته می شوم این یعنی من توانایی سخت کارکردن دارم
خدا را شکر که دیگران برایم پاپوش درست میکنند این یعنی من آدم مهم و تاثیرگذاری هستم
خدا را شکر که دعای همیشگی ام مستجاب نمی شود این یعنی خدا هوای مرا دارد ومیدانید که استجابت دعایم هنور به صلاحم نیست.



 


نوشته شده در یکشنبه 26/2/89ساعت 11:50 عصر توسط وفا نظرات ( ) | |

شهاب سنگ قلابی در لاتویا خیلی تابلو بود!
سلام دوستان.سال جدید رو به همتون تبریک میگم.امیدوارم که از الان تا آخرین سال عمرتون شاد و موفق باشد.امروز یه آپ خبری گذاشتم.آخه هرچی به مغزم فشار آوردم که مطلبی از خودم بنویسم چیزی یادم نیومد.خلاصه تصمیم گرفتم در این آپ خبری یه کم اظهار نظر کنم.امیدوارم خوشتون بیاد:
متاسفانه آثار مخرب و بدآموزی سریال شب های برره هنوز هم ادامه دارد و حتی به آنسوی مرزها هم کشیده شده است!در آخرین اقدام، یک شرکت سوئدی اپراتور موبایل که سعی داشت به الگو برداری از حفر چال اسکندرون،ملت  لاتویا را سر کار بگذارد،رسوای عام و خاص شد.
شروع ماجرا این طور بود ک مقامات عملیات امدادی اعلام کردند شیئی عجیب در مرز لاتویا با استونی،حفره ای بزرگ در یک چمنزار به وجود آورده است.خبر مثل برق و باد به top news تبدیل شد.ماشین های پلیس و آتش نشانی آژیر کشان رفتند محل حادثه که یه وقت خدای نکرده رادیواکتیوی چیزی آنورها نباشه!دانشمندان هم که دیوانه چنین رخداد هایی هستند هلک و هلک رفتند تا ببینند چیزی کاسب میشوند یا نه!
ستاد حوادث غیر مترقبه،وضعیت فوق العاده اعلام کرد و وزیر کشور در پاسخ به خبرنگاران گفت:«من بدون حضور وکیلم حرفی نمیزنم!»حتی این احتمال وجود دارد که عده ای برای برقراری ارتباط مشکوک با بشقاب پرنده ها یا موجودات فضایی عازم محل حادثه شده باشند یا اگر مبتلا به مرض لاعلاجی بوده اند شال و کلاه کرده باشند که شاد معجزه یا دوایی پیداشد و شفا گرفتند.
به هر حال آقای الویس نول(زمین شناس تشریف دارند)درمورد این حفره میگوید:«نه متر قطر وسه متر عمق داشت و به نظر میرسید از برخورد شهاب سنگ با زمین به وجود آمده باشد.اما با بررسی های بیشتر فهمیدیم بیش از حد صاف و تمیز است و قطعا بدست انسان به وجودآمده» با ادامه تحقیقات معلوم شد حفره قلابی  است وشرکت TELE2 اعتراف کرد پشت این قضیه قرار دارد.(البته معلوم نیست که تحقیقات در چه شرایطی انجام گرفته که ایشان با این سرعت مقر امدن!)
سخنگوی شرکت در لاتویا در توضیح این اقدام گفت:«هدف ما منحرف کردن افکار عمومی از بحران اقتصادی به سمت چیزی که جذاب تر باشد بود.»با این حال دولت گول این خالی بندیها رو نخورد و وزیر کشور وعده داد هزینه های پلیس و نیروهای نظامی و امداد را تا لقمه ی آخر از حلقوم این شرکت بیرون می کشد.وی تاکید کرد که کلا کشورش با این تیریپ ضایع بازیها حال نمیکنن و معاملاتش را با TELE2 بهم میزند.ویتاسیریکا(همان سخنگوی خالیبند)گفته که این حفره را نه نفره کنده اند و مواد شیمیایی تهش را سوزانده اند تا تصویری از برخورد یک شهاب سنگ به وجود بیاورند.البته بهتر بود یه کم پوست تخمه و قوطی ماءالشعیر و آشغال پفک هم کَفِش می انداختند یا با کفش،خاک ها را به هم میزدند که طبیفی تر به نظر برسه و خیلی تابلو نباشه.سخنگوی دفتر مرکزی شرکت هم در توضیح این اقدام مسخره گفت:«این فقط بخشی از یک کمپین بازاریابی است.»و دیگر هیچ!کلا آدما وقتی ضایع میشن و میخواهند بگن از اول میخواستیم همین جا بشینیم و توضیح دیگه ای نمیدن.


نمایش تصویر در وضیعت عادی


نوشته شده در دوشنبه 16/1/89ساعت 5:17 عصر توسط وفا نظرات ( ) | |

سلام دوستان.امروز یهو یادم اومد که: من یه روزی وبلاگ داشتم و به این نتیجه رسیدم که خیلی وقته که بهش سر نزدم.بعد با خودم فکر کردم در مورد چی بنویسم گفتم بهتره در مورد کار همین روزا باشه.(خونه تکونی!) بعد کلی فکر کردم که چطور بنویسم که یاد جناب آقای سهراب افتادم و با اجازه ی ایشون یه دست خیلی خیلی ناچیز در شعر«قایقی خواهم ساخت» ایشون بردم.امیدوارم لذت ببرید:
خانه ای خواهم تکاند
خواهمش کرد تمیز
دورش خواهم کرد از این خاک و غبار
که در این خاک کسی نیست که دمی بتواند
نفس را احساس کند!
خانه از پاکی تهی
و دل از عشق به پاکی
همچنان دستمال میکشم
نه به پاکی ها دل خواهم بست نه به عید
کارگرانی که سر خود را بالا میگیرند(که تا پول ندی کار نمی کنیم.اینو نمی دونستم چطور به شعر بگم)
و در آن تابش بی پولی ما
حالمان را میگیرند نافرم
همچنان خواهم شست
پشت کمدها موشی است
که در آن سوراخی رو به خورشید باز است(منظور از خورشید اتاق دختر همسایه هست!)
طاق ها جای عنکبوت هایی است
که به فواره ی شلنگ آب می نگرند
شلنگی که در دست من است
بنده مبحوت به یک فرش کثیف چنان می نگرم
که به یک خمپاره به یک کابوس مهیب!
خاک موسیقی فریاد مرا می شنود و شدای فریادم می آید در شهر
پشت مبل ها شهری است
که در آنوسعت آشغال به اندازه ی چشمان شتر مرغان است(در مقیاس زیاد)
خانه ای باید تکاند
و اینجا به این نتیجه می رسیم که:
قافیه چو تنگ آید    شاعر به جفنگ آید    وفایا! (دوستان برداشت بدی نکنید منظور من اصلا به رضایا نبود بلکه به سعدیا و حافظا بود)
امیدوارم که خوشتون اومده باشه.اگه یه ناشر خوب هست بنده میتونم کارهای دیگه ام رو که در آینده می سرایم(چه جو شاعری گرفته منو)بهشون بفروشم.اعتماد به نفس من در حد لالیگاست!   





نوشته شده در شنبه 22/12/88ساعت 7:27 عصر توسط وفا نظرات ( ) | |

دیروز سر کلاس نشسته بودم(بهتره بگم خوابیده بودم) که استاد گرام فیزیک  با دادی بسیار بسیار دل نواز و گوش خراش گفتند تو...(و دیگر هیچ) من گفتم بله آقا با من بودبد؟ گفت بله شما تونستید مسئله ی اینشتین رو حل کنید؟(مسئله ی خیلی جالبیه اگه امام رضا بطلبه براتون پایین همین پست میذارم) گفتم «ما آقا؟آقا ما.... بله تونستیم حل کنیم مسئله ی خیلی ساده ای بود(آره جون عمش)»
- «خب اگه حل کردی جانم جوابش رو بگو.» آقا ما رو میگی نزدیک بود  از ترس ضربات نوازش انگیز آقای باقری به جامون........ کنیم.یهو بچه ها بهم رسوندن البته نمی رسوندن بهتر بود یکی می گفت آلمانیه یکی می گفت انگلیسه یکی می گفت نروژیه خلاصه سرتون رو درد نیارم .بادی به غبغب(امیدوارم املاش درست باشه) انداختم و گفتم آقا ما خیلی فکر کردیم و آخرش به این نتیجه رسیدیم که یا باید نروژیه باشه یا انگلیسیه یا آالمانیه یا ...... در میان کلام گوهر بار من استاد پریدند و گفتند :« یا آفریقاییه یا ژاپنیه یا عربه .... بگو تو رو خدا رودر بایستی نکنیا.آخه پسره ی فلان فلان شده تو یه  بارم از روی مسئله خوندی که این جوری به من جواب میدی؟تو خجالت نمیکشی؟تو خجالت نمیکشی که یه بارهم محض رضای خدا از روی مسئله هم نخوندی؟(به خدا خودش دوبار گفت.تقصیر ادبیات من نیست)من به تو چی بگم؟آخه تو با چه رویی اینجا نشستی همین شما ها هستید که مانع پیشرفت کشور شدید همین شماهایید که باعث شدید این اغتشاشات به وجود بیاد همین شماهایید که آبروی ایرانی جماعت رو بردید؟آخه لا مذهبا دیگه چرا با آبروی کوروش بازی میکنید؟....»
من دیدم اگه این آقا بخواد ادامه بده حمله ی مغول ها به ایران و کور شدن چشم پسر نادر شاه و مرگ ناصرالدین شاه و ... رو تقصیر ما میندازه و همه ی تاریخ رو جلوی چشم ما میاره. در همین اثنای فحش و فحش کاری بود که ایشون فرمودند:« همین شماها بودید که جاذبه رو نفهمیدید. روزی هزار تا سیب خورد تو کله ی پوکتون و هیچی نفهمیدید.آخرشم نیوتون اومد این قانون رو کشف کرد....»
 دیگه آمپرم زد بالا و گفتم آقا ببخشیدا.... ما که نباید تاوان پدر و مادرمون رو بدیم.تقصیر اوناست که ما رو دیر به دنیا آوردن.تاره ما که تو دهات زندگی نمی کنیم که هی هر روز سیب بخوره تو سرمون. به خدا نمی دونیم که سیب بوته داره یا درخت.بعدشم جناب سیب منتظر نیوتون بود! تا من اینو گفتم کلاس ترکید و جناب باقری من رو به جرم زبون الکتریکی داشتن  از کلاس پرت کردند بیرون.
حالا این ماجراهارو ول کنید.هرچی شد شد آخر ترم فقط با یه مقدار خر خوانی و بال بال زدن از  ایشون یه نمره ی 10-  12میگیریم.همه ی اینا رو گفتم تا یه کتاب با حال بهتون معرفی کنم. اسمش هست : جناب سیب منتظر نیوتون بود.بله بنده هم با تاثیر از این جمله زبونم الکتریکی شد و..... اسمش نویسندشش هم آقای نقی سلیمانی هست. پیشنهاد میکنم حتما بخونید البته من خودم نخوندم بروبچ خوندن گفتن خیلی قشنگه و قرار شده برای منم بیارن.
حالا مسئله ی اینشتین
به گفته ی محققان و تاریخ نویسان این مساله رو اینشتین در قرن نوزدهم طرح کرده و گفته 98درصد مردم قادر به حلش نیستن!(خالی بسته بابا خیلی راحته.می خواسته بگه من خیلی حالیمه)البته لازم به ذکر است که ممکنه ظاهر مساله خسته کننده باشه ولی در باطن نیست:
1- در یک خیابون 5خانه وجود دارد که با 5 رنگ متفاوت رنگ شدن.
2- در هر خانه یک نفر با ملیت متقاوت با بقیه،زندگی میکنه.سیگار متفاوت دوست داره و یک حیوان متفاوت در خانه نگه داری میکنه.
سوال اینه که چه کسی در خانه ماهی نگه داری میکنه با این شرط ها:
1- انگلیسیه خونش قرمزه
2- سوئدیه تو خونه سگ نگه داری می کنه
3- دانمارکیه چای دوست داره
4- خونه ی سبز رنگ سمت چپ خونه ی سفیده
5- صاحب خونه ی سبز رنگ قهوه دوست داره
6- کسی که سیگار پالمال میکشه پرنده نگه داری میکنه
7- صاحب خونه ی زرد رنگ، سیگار دانهیل میکشه
8- مردی که تو خونه وسطی زندگی میکنه شیر دوست داره از نوشیدنیها( نه از حیوونا!!)
9- نروژیه تو اولین خونه زندگی میکنه
10- مردی که بلندز میکشه همسایه ی اونیه که گربه نگهداری میکنه
11- مردی که اسب نگه داری میکنه همسایه مردیه که دانهیل میکشه
12- مردی که بلو مستر میکشه آبجو دوست داره(با عرض معذرت منظورم ماءالشعیربود)
13- آلمانیه سیگار پرنس میکشه
14- نروژیه همسایه اونیه که خونش آبیه
15- مردی که بلندز میکشه همسایه ای داره که آب دوست داره بین نوشیدنیها
حالا نگین زمان اینشتین این سیگارها نبوده.لابد یه بدبختی اومده به جای ایکس و ایگرگ این چیزا رو گذاشته.خداییش دم طرف گرم.اگه میدونستم انقدر راحته حداقل حل میکردم که مجبور نشم به خاطره نمره ی فیزیک بال بال بزنم.(حتما باید از چپ به راست خونه ها رو بذارید یعنی5-4-3-2-1)



نوشته شده در دوشنبه 28/10/88ساعت 1:52 عصر توسط وفا نظرات ( ) | |

چند وقتی بود که سر خیابون می دیدمش.یه جورایی نظرم رو به خودش جلب کرده بود.یه روز دلم رو زدم به دریا و رفتم جلو.بهش گفتم سلام.اسم من....... هست.(آخه تو یه کتاب روانشناسی خونده بودم که برای برقراری ارتباط با دیگران،اول باید سلام کنیم و خودمون رو معرفی  کنیم.)
تا نگاهش به من افتاد،چند قدمی رفت عقب.شاید به این دلیل بود که هم من جنس مخالفش و هم سنم ازش بیشتر بود این کار رو کرد.بهش گفتم نترس کاری باهات ندارم فقط می خوام یه کم با هم دیگه صحبت کنیم.با صدایی آروم انگار که از ته چاه می اومد گفت:یه نفر با سن و سال تو چه کاری می تونه با من داشته باشه؟با خودم گفتم بچه راست میگه.اون فقط یه دختر بچه ی 12ساله بود.خودم هم نمی دونستم هنوز باهاش چی کار دارم.گفتم گردو شیشه ای چند؟گفت فکر نمی کنم برای خریدن گردو اومده باشی.
خیلی تعجب کردم.آخه این از کجا فهمید که من گردو نمی خوام؟باخودم فکر کردم بهتره زودتر برم سر اصل مطلب تا فکرای بدی درموردم نکنه.گفتم برای چی اینجایی؟یهو جاخورد.انگار اصلا منتظر یه همچین سوالی نبود.با جدیت تمام گفت مگه نمی بینی، دارم گردو می فروشم!
عجب دختر زرنگی بود.می خواست با این حرفش بهم بگه که متوجه منظوره اصلیت نشدم ولی من می دونستم که اون کاملا منظور منو درک کرده.به دستاش نگاه کردم و گفتم:می بینم که داری گردو می فروشی.ولی حیف این دستات نیست که سیاهشون می کنی؟با شنیدن حرفم سریع دستاش رو زیر لباسش قایم کرد و گفت:برای دیگران که کار نمی کنم،برای خودم و مامانمه.کار، کاره.من خیلی هم کارم رو دوست دارم.گفتم ولی توالان باید به فکر درس و مدرسه باشی نه چیز دیگه.درحالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:مامانم گفته،آدم باید خیلی وقت ها برای به دست آوردن یه چیز با ارزشاز خیلی چیزای با ارزش دیگه بگذره.
با این جملش انگار تمام دنیا رو سرم خراب شدآخه من با این سن و سال هنوز معنی این جمله رو درک نمی کنم اما این دختر...........
معصومه............. معصومه..............صدای پسرکی از اون طرف خیابون توجه دخترک رو که حالا می دونستم اسمش هم مثل خودش "معصومه" به خودش جلب کرد.معصومه به سرعت به سمت دیگه خیابون راه افتاد.وقتی دیدم داره میره،داد زدم: معصومه............ دخترک ایستاد و با اون چشمای سیاه رنگش بهم زل زد.گفتم:تو خیلی قلب مهربون و بزرگی داری.می تونم ازت بپرسم اون چیز با ارزش چیه؟ او در حالیکه که داشت ازمن دور می شد گفت:نمی تونم بگم.این یه رازه.فقط من می دونم و خدا..
معصومه با همون معصومیت قشنگش رفت و منو با یه دنیا سوالای بی جواب تنها گذاشت. ای کاش که بتونم دوباره ببینمش.شاید اون روز به من بگه که چه چیزی اینقدر با ارزشه که ارزشه خراب شدن بچه گیش رو داره.

نوشته شده در پنج شنبه 12/6/88ساعت 3:4 عصر توسط وفا نظرات ( ) | |

شما را به نیک وبد چنانکه باید و شاید می آزماییم. انبیا35
خدایا... خیلی وقت دلم گرفته.خیلی وقته دلم می خواد و بشینم های های گریه کنم.خیلی وقته دلم می خواد درمورد یه چیزی باهات حرف بزنم.نمی خوای بپرسی واسه چی  و در مورد چی؟ بذار خودم برات میگم.
هروقت که اتفاقی می افته یه اتفاق تلخ و ناجور و به قول خودمون نافرم، وقتی که میرم تو لک و از ته دلم آه میکشم یا از کوره در میرم و داد و فریاد میکنم و به زمین و زمان ناسزا میگم، مادرم بهم میگه :«پسر چرا کم آوردی؟چرا داری پیش خدا آبروریزی میکنی؟به روی خودت نیار اینا همش امتحانه....»
وقتی اسم امتحان میاد،واقعا از دستت لجم میگیره .گاهی وقتا با خودم میگم: آخه مگه اینجا هم کلاس درسه؟ مگه خونه ماهم جلسه امتحانه؟
خدایا اصلا نمی فهمم تو چرا باید اینقدر سربه سر ما آدما بذاری؟چرا نمیذاری راحت زندگیمونو بکنیم؟اصلا واسه چی اینقدر امتحان میگیری؟نمره این امتحان به چه دردی میخوره؟آخ که چه قدر زندگی بدون امتحان قشنگه.چقدر زندگی بدون امتحان ساکت و بدون ترس و دلهره هست. اما انگار تو دلت نمیخواد زندگی،قشنگ و بی دلهره باشه.
حالا این امتحانا به کنار.بدبختی اینه که من اصلا نمی دونم چه چیزهایی جز سوالای امتحانی هست و چه چیزایی نیست.منبع سوالای امتحانیت چیه؟زمان امتحان چقدره؟اصلا کی امتحان میگیری؟
به این چیزا که فکر میکنم باخودم میگم وای چقدر زندگی کردن سخته . اما خدایا کاشکی میشد توی این امتحانا یه تجدید نظری بکنی.منظورم اینه که کاش میشد اصلا امتحان نمی گرفتی. باور کن اگه این امتحانو از فاکتور زندگی ما آدما حذف بکنی طرفدارات از اینی که هست بیشتر میشه و کلی آدما رو خوشحال میکنی.
میدونی، من خیلی با این امتحان گرفتنات مشکلی ندارم اما........
نمره آخرشه که منو عصبانی کرده! تو خودت میدونی که من از اون آدمای درسخون و شاگرد اول هستم ولی هیچ وقت نتونستم از این امتحانات با نمره ی عالی خارج بشم.مثلا همین چند وقت پیش بود که اون رو سر راه من قرار دادی.من خیلی خودم رو کنترل کردم تا ...
ولش کن.تو که خودت میدونی چی شد واسه چی باید دوباره به یاد خودم بیارمش. فقط می دونی آخرش چی برام موند؟یه نمره تک از این امتحانو از دست دادن ....
خدابا خودت به دادم برس.حداقل امتحانا رو برنمیداری، یه راه تقلب بذار. همون کنکورش هم اینقدر سفت و سخت نگرفته بودن که تو اینقدر محکم گیر دادی ول کن هم نیستی!
شماهم از امتحانای خدا دلگیرید؟راستی شما میدونید منابع امتحان چیه یا راه تقلب رو بلدید؟
اگه میدونید منو هم بی نصیب نذارید...

نوشته شده در جمعه 19/4/88ساعت 1:19 صبح توسط وفا نظرات ( ) | |

ایران و ایرانی
دهقان فداکار پیر شده،چوپان دروغ گو عزیز شده،شنگول و منگول گرگ شدن،کلاغ و روباه دستشون تو یه کاسه هست،کلیله و دمنه پند هاشون رو ول کردن چسبیدن به نوشتن رمان عشقی،کدوی قلقله زن کدوش رو رنگ می کنه به جای ماشین می فروشه به مردم،حسنک گوسفنداش رو ول کرده و رفته تو یه شرکت آبدارچی شده،آرش کمانگیر معتاد شده،رستم دو پینگ کرده ،سهراب نتونست باباش رو ببینه خودکشی کرد، شیرین خسرو و فرهاد رو نا فرم پیچونده و با اسفندیار میرن مخ زنی و کیف قاپی،لیلی و مجنون رو تو یه پارتی می گیرن و بعدش می فهمن لیلی دختر فراری بوده،نخودی از مامان باباش قهر کرده رفته خواننده شده!!!
شاید با خوندن مطالبی که بالا نوشتم ، اول خندتون بگیره،ولی یه کم فکر کنید یا بهتره بگم فکر کنیم ببینیم که چی بودیم و چی شدیم؟چرا باید ایران این طوری بشه؟ چرا باید بشه یه کشور جهان سومی که اصلا هم در حال رشد نباشه؟چرا همه می خوان سر هم دیگه رو کلاه بذارن؟دیگه هر کسی فقط به فکر خودشه و به نظر من اصلا به فکر پیشرفت و رشد کشورش نیست.
به خدا ما جز 10کشور برتر دنیا از لحاظ IQ هستیم.باور کنید چشم تنگا(ژاپنی ها چینی ها و..)از لحاظ مخ و IQ خیلی از ما پایین ترند.تو رو خدا بیایین یه کم بیشتر به فکر ایران یا حداقل خودمون باشیم.خیلی زشته که ژاپنی ها بعد از جنگ جهانی و اون بمب اتم و اون همه ضربه از ما بالاتر باشند.اشکال ما اینه که هنوز سختی نکشیدیم.دلمون فقط به این نفت خوشه که چهار روز دیگه تموم میشه.اگر تموم بشه... 100سال که عقب هستیم 100 سال دیگه هم عقب می افتیم.اون وقت چی جوری می خوایم این 200 سال رو جبران کنیم؟تو رو خدا بیایین فکر کنیم  که واقعا چی به سر ایران و ایرانی اومده...


نوشته شده در دوشنبه 13/8/87ساعت 4:33 عصر توسط وفا نظرات ( ) | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ